لسان الملك سپهر

1709

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

بيزارى پيغمبر از متقاعدين جيش اسامه و از آن طرف چون پيغمبر از ثقل مرض به خويشتن آمد فرمود : قد طرق ليلتنا هذه المدينة شرّ عظيم . فرمود : دوش در اين شهر شرّى بزرگ درآمد . حاضران حضرت عرض كردند : چيست يا رسول اللّه ؟ فرمود : إنّ الّذين كانوا فى جيش أسامة قد رجع منهم نفر يخالفون عن أمرى ألا انّى الى اللّه منهم برآء و يحكم نفّذوا جيش أسامة فلم يزل يقول ذلك حتّى قالها مرّات كثيرة . از اين كلمات مكشوف مىدارد كه : گروهى مخالفت امر من كردند و از جيش اسامه واپس آمدند ، هان اى مردمان آگاه باشيد كه من از اين جماعت بيزارم ، و در حضرت حق از اين قوم برائت مىجويم . آنگاه فرمود : واى بر شما تخلّف جستيد از جيش اسامه و اين سخن همى مكرّر ساخت . [ اشتداد مرض رسول خداى ] بالجمله در شدت مرض پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله هرگاه هنگام نماز مىرسيد بلال اذان اقامه مىكرد اگر رسول خداى را توانائى بود خود حاضر مىگشت و اگر نه على عليه السّلام با مردم نماز مىگزاشت ، صبح آن شب كه ابو بكر و اعوان او به مدينه آمدند ، چون بلال اذان بگفت و بر در سراى آمد كه با پيغمبر و اگر نه با على به مسجد رود ، عايشه را وقت مقتضى آمد صهيب را به نزد ابو بكر فرستاد و پيام داد كه مرض پيغمبر شدت دارد و على پرستارى مىكند ، تو هنگام را از دست مگذار و با مردم نماز كن كه اين حجتى است بعد اليوم براى تو . پس ابو بكر به مسجد آمد و گفت : پيغمبر مرا امر فرمود تا با مردم نماز بگزارم . مردى گفت : تو در جيش اسامه بودى از كجا اين حكم به تو رسيد ؟ بلال كه از در سراى پيغمبر بازشده بود گفت : بباشيد تا من اين خبر بياورم و به در سراى رسول خداى صلّى اللّه عليه و آله آمد و سندان به سختى بكوفت ، بانگ سندان به گوش پيغمبر رسيد ، فرمود چه حادث شده ؟ فضل بن عباس بيرون شد و حال بدانست بازشده به عرض رسانيد .